بنام اهورای پاک که کوروش ها را آفرید:
(( ای آریایی در انتظار کدامین سوار سفید پوشی که تو را به سرزمین آرزوهایت برساند نشسته ای!؟
به سرزمین کوروش ایمان بیاور اینجا بهشت ماست. ))
با درود و سپاس فراوان از یاران و ایران اندیشانی که همراهیمان را پذیرفتند و با ما با هم بودن را فریاد زدند . درود به سرزمین نور و شوق و مهر ، خاک اهورایی ((پاسارگاد)).
ای کوروش آسوده باش که ما فرزندانت در یادمان تو را سپاس می داریم.
اکنون فرزندان تو از جای جای ایران هم پیمان شده اند تا با هم پاسدار ذره ذره فرهنگ خود باشند و ((راه شاهی )) و دشت (( سیوند )) و (( پاسارگاد )) نگین نیا خاک اهوراییمان پذیرای گامهای آنان شود.
آری پارسیان به خود میبالند که فرزندان میهن به پشتیبانی هویت و تاریخ خویش به پا خاسته اند و چه بسیارند آرشانی که در البرز کوه تیر جان در کمان نهند و کاوه هایی که دادخواه مام میهن باشند.
(( ….. دل در کنج سینه اهورایی ایران به سختی می تپد و آتش فروزان فرهنگی کهن رو به خاموشی گرویده ، چه تلخ است وارث درد بی کسی بودن ، آن هم برای عمری به ژرفای تاریخ. سد سیوند ، تنگه بلاغی را می بلعد و دشت پاسارگاد را سیراب میکند….. ))
((… سد سیوند دل اندیشه را میسوزاند ، سد سیوند فرزندان کوروش را به نبرد فرا میخواند ، نبردی در فاصله بودن و نبودن و مایی که هنوز دنبال من گمشده خویش میگردیم ، باید …))
((… فرزند کوروش دل در گرو مام میهن دارد . فرزند کوروش کوله باری از فرهنگ و عشق ، شور و مهر ، دلاوری و بی باکی ، کوله باری از تاریخ و هویت دارد و فرزند کوروش هیچگاه آرام نمینشیند ….))
((… نابودی آثار باستانی بازگشتی ندارد و به فراموشی سپردن مردانی چون کوروش و تاریخ پر فراز و نشیب ملت ، بی احترامی به خود و سرزمین و فرهنگ و تمدن ماست.
کوروش کبیری که تا قبل از او جهان پادشاهی بزرگ و رئوف با مغلوبین ندیده بود ، کسی که قلمرو او از کوههای قفقاز و سیحون تا سند و عمان و عربستان ، تا تنگه داردانل می رسید ، آیا نمیتواند از این مملکت عظیم مانند بقیه اموات سهمی به اندازه یک آرامگاه داشته باشد؟؟؟
آیا همان طور که کوروش برای راهیابی به بابل مسیر فرات را تغییر داد تا به هدف رسید ، ما در عصر علم و تکنولوژی قادر به برنامه ریزی صحیح جهت پاسداری از فرهنگ و تاریخ خود نمی باشیم؟؟؟؟
(( فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک سپارند تا اجزا بدنم ذرات خاک ((ایران)) را تشکیل دهند.)) کوروش بزرگ
امروز در جامعه ما اندوهی بزرگ به وجود آمده که چرا و برای چه می خواهیم با احداث یک سد ، تمدن و تاریخ گذشته خود را از بین ببریم . ما خوب میدانیم که با این کار مقبره یکی از بزرگترین و شایسته ترین پادشاهان خود را از دست می دهیم. به راستی آیا چنین سدی که با احداث آن یک بنای با ارزش تاریخی تخریب شود ارزش ساختن دارد؟؟؟؟؟؟
((... او بود که نام ایران را به جهان آموخت و گفت این است ایران و ایرانی.حال چه شده است که ایرانی با دست خود مرکز قدرت ایران را به فنا میکشد؟ و این قدرت جاوید را از داشتن سنگ قبری محروم می سازد؟ پس چطور انسانهای پس از ما می خواهند نظاره گر تاریخ چند هزار ساله ایران کهن باشند؟دست بردارید و بگذارید این قدرت جاوید همچنان با نام خود جهان و جهانیان را به لرزه درآورد و نگذارید دیواری حقیر در برابر صلابت آن روح بزرگ خودنمایی کند و خانه با شکوه تنش را به تلی خاک مبدل سازد...))
((... آیا چنین است که اگر ریشه درختی را قطع کنیم باز سر جای خود محکم و استوار بماند؟ و آیا اینگونه است که کودکی را از مادرش جدا کنیم در حالی که نیاز به محبت و نوازش مادرش دارد؟
آیا برای ساختن آینده باید گذشته با شکوه و فر خود را از بین ببریم؟.... اگر قرار است طرح نو برپا شود ، چرا قطع تاریخ کهن خود را انجام دهیم؟؟ میتوان با برنامه ریزی دقیق کاری را شروع نماییم که آیندگان ، ما را مورد سرزنش قرار ندهند . به امید آن روز که با حفظ ارزشهای کهن خود طرح های جدیدی را برای آیندگان بر پا نماییم...))
و در آخر اینکه :
( ایدون من و روان آفرینش هر دو با احترام و دستهای برافراشته اهورامزدا را ستایش کرده و از او خواسته ایم که هرگز به نیکوکاران و پارسیان و رهبر آنها گزندی نرسد و از حمله دشمنان و بدکاران در امان باشند.)
اهنود گات هات 29 بند 5 گاتها اشو زرتشت
***...بزرگ مرد آزاد منش و اولین واعظ منشور آزادی ملل ، کوروش بزرگ ، فروهر و آرامگاه او تا ابد جاویدان باد! ***
پاینده باد ایران
مقام زن در ایران باستان
گفته میشود که اهورا مزدا پس از اینکه دست به آفرینش زد ، امشاسپندان را آفرید که تعداد این امشاسپندان 6 تا است.(وهمن ، اردیبهشت ، شهریور ، سپندارمز ، خرداد و امرداد) از این میان سه امشاسپند مذکر و 3 امشاسپند دیگر مونث هستند. امشاسپندان مونث به ترتیب (سپندارمز) که در اوستا (سپنت آرمیتی ) خوانده میشود (خورداد) و( امرداد) می باشد.
در ایران باستان ، سپندار مز که فرشته ای مونث است ، در عالم معنوی مظهر عشق ، محبت ، بردباری ، فروتنی و فداکاری است و در جهان مادی حامی زنان نیک و پارسا و نگهبان زمین است.زمینی که مظهر زایندگی و رشد و نمو در جهان است و بر اسا همین ویژگیها روز سپندار مز (اسفند) از ماه اسفند (همان جشن اسفندگان) روز و مادر نامیده شده است . این جشن که در ایران باستان به زنان اختصاص داشته ، هنوز هم در میان زرتشتیان که نگاهبان این آیین کهن هستند به مناسبت بزرگداشت روز زن و مادر برگزار می شود.
در ایران باستان این روز را به احترام فرشته مقدس سپندارمز یا آرمئیتی برای پیروی از صفات پاک او جشن می گرفتند و شادی می کردند . به گفته ابوریحان بیرونی در این روز زنان از شوهران خود هدیه می گرفتند و این روز به جشن ((مژدگیران)) معروف شده بود.
در ایران از هزاران سال پیش مقام و منزلت زن حفظ می شده و در مورد وضعیت اجتماعی و مقام او در ایران باستان منابع گوناگون وجود دارد و بسیار سخن رفته است، اگر دوران باستان (دوران پیش از اسلام) را زمان پیش از زرتشت ، بعد از ظهور زرتشت و دوران پادشاهان را بررسی کنیم ، منابعی که امروزه از هر کدام از این دورانها در دسترس است ، شامل یافته ها و اسناد تاریخی ، گاتهای زرتشت ، کتاب اوستا ، کتیبه و لوح های تخت جمشید و شاهنامه فردوسی است که در هر کدام از آنها می توان مقام و منزلت زن در ایران باستان را مورد بررسی قرار داد.
دوران پیش از زرتشت
از یافته های تاریخی چنین بر می آید که در ایران باستان ، ایزد بانو جایگاه خاصی داشت ، قبل از ورود قوم آریایی به ایران ، اقوام بومی ایران ، مذهب مادر-خدایی داشتند . این مذهب در ساسر دنیا آن روزگار گسترش یافته بود . باستان شناسان از طریق مجسمه ها و کتیبه های بدست آمده به نظام مادر سالاری در ایران ، تا قبل از ورود آریایی ها اعتراف نمودند. نخستین الهه ای که در ایران باستان بسیار مورد توجه قرار گرفته ((آناهیتا)) است . این الهه آبهای زمین را در اختیار داشت. او سوار بر ارابه ای بود که 4 اسب به نامهای باد و باران و ابر و تگرگ او را به حرکت درمی آوردند. مردمان آن زمان بر این باور بودند که آناهیتا باعث خالص شدن شیر در پستان مادرها می گردد و پهلوانان از او طلب پیروزی می کردند.بعد از ورود آریاییها به ایران و آغاز یکجا نشینی گرچه زن سالاری تقریبا از میان رفت اما ((هردوت)) معتقد است مقام زن در بین آریاییهای ایرانی بسیار برتر و والاتر از آریاییهای ژرمنی و یا یونانی تا قبل از قرن 5 میلاد بوده است.
دوران بعد از ظهور اشو زرتشت
با ظهور زرتشت و رواج آیین خدایی وی ، گواه برابری زن و مرد هستیم و جشن اسفندگان که برای بزرگداشت زنان برگزار می شده مربوط به این دوران و به بعد از آن است. در گاتها و اوستا زن همیشه با مرد همراه است . اگر عمل و روش و یا اندیشه ای برای مرد خوب است ، برای زن هم خوب در نظر گرفته شده است و اگر برای مرد زشت و ناپسند است برای زن هم همانطور.
در سرودهای گاتها آنچه آشکار است زن در دین زرتشتی آزاد است و او چون مردان متکی بر تدبیر و اندیشه خود است.
زرتشت در گاتها در مورد ازدواج دختر کوچکش ((پورچیستا)) چنین می گوید :
{ ای پورچیستای اسپنتمان ، ای جوانترین دختر زرتشت ، اهورا مزدا آن کس را که به اندیشه نیک و به پاکی و راستی پایبند است به همسری تو می دهد ، پس با خرد خود همه پرسی کن و با پارسایی و دانش نیک رفتار کن. }
زرتشت به پورچیستا می گوید که با خرد خود همسر آینده اش را انتخاب کند .
{پورچیستا در ایران باستان به چم (پردانش) است.}
ویل دورانت میگوید " در زمان زرتشت پیغمبر ، زنان همانگونه که عادت پیشینیان بود ، منزلتی عالی داشتند ، با کمال آزادی ، با روی گشاده در میان مردم آمد و شد می کردند ، صاحب ملک و زمین می شدند و در آن تصرفات مالکانه داشتند."
زن در دوران هخامنشی:
آنچه از کتیبه های تخت جمشید بدست آمده نشان می دهد که زنان هم مانند مردان و در کنار مردان در جامعه حظور داشتند ، مرد و زن در کنار یکدیگر کار می کردند ، از حقوقی برابر برخوردار بودند و گاه حتا کارهای سخت تر به عهده داشتند.مثلا گروه بزرگی از زنان کشاورز را میبینیم اما بیشتر کتیبه های تخت جمشید زنان خیاط بوده اند.
در امپراطوری عصر داریوش اوج تساوی حقوق زن و مرد را می بینیم . البته باید گفت که زنها علاوه بر کار بیرون کارهای روزمره خانواده را نیز بر عهده داشتند.
در لوحهای گلی در مجموع به نام 4 زن از خانواده شاهی برخورد می کنیم ."آتوسا" و "ارتیستونه" و "رته بامه" و "پاکیش".
آتوسا بزگترین دختر کوروش همسر داریوش بزرگ و مادر خشایارشاه بود که مسئولیت درآمد مالیات جو و گندم بود.
ارتیستونه خواهر کوچک آتوسا هم مانند خواهر خود مسئولیت مالیات گندم و جو و انجیر را داشته است . این مالیات ها به کاخ ملکه تحویل می شده است.
ملکه دیگری که گروههای کارگری را زیر نظر داشت اپاکیش است . او گروههایی از کارگران در شیراز را زیر نظر داشت.
زنان از زبان شاهنامه فردوسی:
سودابه نمونه پلیدی ها و تباهی هاست که با نیروی پاک و عنصر خیر (سیاووش) به مقابله برمی خیزد و سرانجام کار وی نابودی است و درس عبرتی برای جامعه.
ارنواز و شهرناز ، پرتویی از کمال و پاکی اند که زمانی بر سیاهی نیروی اژدهایی ضحاک می تابند ، سرانجام پس از این دوره تطهیر می شوند و به اصل نیک خود باز میگردند .
فرانک نمونه ایثارگری و فداکاری مادران آزاده است که در همه حال پارسایی و خوی و منش مادرانه زنان روشن بین را دارد .
رودابه با همه جسارت و بی پروایی در عشق ، پاکدامن و مطیع پدر و مادر است و پایبند به رسم و آیین زمانه .در واقع عشق پر شور او به زال با تمام بی مانندی اش ، عشق بی هویت نیست.
تهمینه نیز هر چند بی پروا به خوابگاه رستم می رود اما نکوهش نمی شود ، چه او رستم را از سر هوا و هوس نمی خواهد . نیاز او نیازی غریزی و میل طبیعی به مادر شدن است و مقام مادر والاست و او که نیاز به مادر شدن را احساس می کند نمی تواند مورد نکوهش قرار گیرد و رستم چون پهلوانی دیندار و خردمند است و از همین روست که هیچکدام گامی آنسوی مرز اخلاقی و فرهنگی نمی گذارند.
منیژه نیز از بی پروایی در عشق به دشواری و شوربختی کشیده می شود ، اما با همه تب و تاب خود در عشق به بیژن وفادار و پایبند به اوست.
کتایون نیز نمونه ایست از گذشت و ایثار و عشق ، که در پی انتخاب گشتاسب به همسری ، از شکوه قصر پدر در روم چشم می پوشد و به زندگی ساده ای با همسر راضی می شود.
"برگرفته از هفته نامه امرداد ".
حال این فرهنگ را در کنار آداب تازی هم دوره خود گذاشته و خود قضاوت کنید بر فرهنگ این مرز و بوم چه آمده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درود بر تمامی دوستانی که از وب لاگ ما دیدن میکنن.از اینکه ما رو تنها نمیذارید نهایت سپاس را دارم.
اما عزیزان با توجه به اینکه این وب لاگ یک وب لاگ دینی باستانی است و افرادی که به این وب لاگ سری میزنند از دوستداران و میهن پرستان ایران گرامی و نیز همکیشان گرانقدر ما هستند همچنین خواهشمندم از همه شما عزیزان که از نوشتن نظراتی که مربوط و موضوع وب لاگ نیست و ربطی به متن مورد استفاده در بخشهای مختلف وب لاگ ندارد خودداری کرده و منش و شخصیت خود را نشانگر باشید.اخیرا با مواردی مواجه شدیم که کمی مشکل سازی کرده در بین همکیشان عزیز که جای اینگونه حرفها در این وب لاگ نیست زیرا این وب لاگ به خاطر دینی بودن مباحث آن از ارزش والایی برخوردار است.
اگر برای بنده هم پیشنهادی داشتید ایمیل من در خدمت شماست.
(( زنان شبیه پرندگانند در قفس زندگی میکنند ، آنها برای سالها این کار را انجام داده اند ، با یک دستمزد پایه دوم ، آزادی زنان میرود تا این قفس را خراب کند . اکنون به ما بپیوندید و خروشان شوید ،خروشان خروشان.))
این نوشته یکی از اعلامیه های زنان برای برگزاری گردهمایی سالانه روز جهانی زن است که به پس از جنگ جهانی اول برمیگردد.
زن همواره در نوشته های کهن ایرانی یک انسان کامل شناخته شده است و هنگامیکه (( اشو زرتشت )) که درود خداوند بر او باد از زن و مرد سخن میگوید ، فروهر (farvahar) زنان بزرگ و پارسا را می ستاید. در آیین خانواده آن زمان جدایی در دست دادگاه بوده و مرد نمیتوانسته یکسویه از زن خود جدا شود. (قابل توجه جامعه ای که داعیه ی پیشرفت را این روزها دارد!!!!!)
در روم مردی می مرد زن جزو دارایی او بود ، بنابراین در نبرد ، زن به بردگی درمیامد در حالیکه در ((ایران)) زن هیچگاه کالا نبود.
زمانی که جامعه از افراد دارای اندیشه انسانی تشکیل شود ، با یک جامعه انسانی روبرو میشویم که درنده خویی به دور است ، همچنان که ما هیچگاه غارت مال و ناموس در نبردهای ((ایرانی)) نمیبینیم ، کاری که اسکندر با شهرها کرد.
در همه ی گفته های (( اشو زرتشت )) زن ها و مردها برابرند ، او به همگان یکسان پند میدهد که گفته های مرا بشنوید و خودتان راهتان را برگزینید (( درود به فروهر پاک همه زنان و مردان ایران زمین)). مردان و زنان در نیک کرداری مانند هم هستند . در فرهنگ (( ایران )) ((سپندارمزد )) نماد عقل و بردباری و فرشته نگاهبان زمین و پشتیبان زنان خردمند و پارساست .
ناگفته پیداست که مقام زن در کیش باستان ایران بسیار ارجمند بوده و هم اکنون هم روزی بنام روز بزرگداشت زن در کیش زرتشتی قرار دارد که بازمانده بیش از 3000 سال است. پس قدردانی از زنها سابقه ای بیش از 3000 سال در ایران دارد .
جشن اسفندگان (29 بهمن) روز مادر و گرامیداشت زن شاد باد!
مقدمه:
دیروز روزی با نام بزرگداشت زن در ایران اسلامی را پشت سر نهادیم.روزی برای ارج نهادن به مقام و فداکاریها و حقوق یک زن!!
اما به واقع در ایران اسلامی امروز مقام و حرمت و حقوق زنان رعایت میشود؟ نظرها از دیدگاه زنان اصولا متفاوت است.یکی به شدت بر رعایت حقوق از طرف آقایان می تازد و دیگری تاخت و تاز کمتری دارد!! چرا واقعا چرا؟؟
آیا مگر این ایرانیها بازماندگان ساسانیانی نیستند که زن را در دوره ی خود در اوج مرتبه داشت؟ چرا امروزه مردها خود را جدا از ساسانیان و اجداد خود میپندارند؟
چرا آموزه های دینی شان فقط و فقط انگاره ی شعاری بیش نیست؟
چرا تنها در نوشته ها از تساوی حقوق زن و مرد باید بشنویم؟ چرا حتا در گواه بودن زنها باید نیمی از نظر همتای مدکر خود باشند؟ آری همتا و چیزی جز این نیست.
چرا باید آقایان باید حتا نظر شخصی خود را تحمیل کنند؟؟؟اینها با فرهنگ و اصالت ایرانیان سازگار نیست و ریشه در نفوذ فرهنگ تازی در ایران گرامی ما دارد که هنوز حتا رانندگی یک رویای دست نیافتنی برای زنهایشان است!!!!!
دختری سرشناس یکه و تنها بر پشت اسب مینشیند و بی هیچ ملازم و پاسداری از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون میتازد و وقتی که محروم از دیدار یار نادیده به دیار خود بازمیگردد ، یک نفر مرد غیرتی در سرتاسر مملکتش پیدا نمیشود تا بپرسد چرا رفتی و کجا رفتی؟
دنیای شیرین دنیای گشاده ی بی پرواییهاست ، دنیایی است که جزئیاتش با یکدیگر هماهنگی دارد . شیرین دست پرورده زنی است که سترگی از مردان بیشتر دارد ، دختری ورزشکار نشاط طلب طبیعت دوستی است که بر اسب گردش زمانه و اندیشه و رفتار برمینشیند و با جماعتی از دختران هم سن و سال خویش که از برقع نیست ایشان روی بند ، و هر یک با فنون سوارکاری و دفاع از خویش چنان آشنایی دارند که در معرکه مبارزه کنند از چنگ شیر از پیل دندان به چوگان بازی می رود.
دختری که در چنین محیطی بالیده است در مورد طبیعی ترین حق مشروع خویش – یعنی انتخاب شوهر – نه گرفتار حیای مزاحم است و نه در بند ریای محبت کش. آخر در محیط او هیچ دختری را به جرم زیباییش به قداره نکشیده اند و به جرم نگاه محبتی به زندانسرای حرم نسپرده اند و داغ بد نامی و رسوایی بر جبین بختش ننهاده اند، تا او بترسد و عبرت گیرد و در نخستین برخوردش با تصویر پرویز ابرو در هم کشد و روی بگرداند و دزدانه ای از گوشه چشم قناعت ورزد....
در اینجا ملاحظه میکنیم که حتا مطالعه و تحصیل علم و حقوق در میام زنان عصر ساسانی بیگانه و نامانوس نبوده است. و تصور نمیرود که این علاقه به مطالعه در مورد رشته های عمومی تر و غیر اختصاصی تر کمتر موجود بوده است دختر میتوانست به پدر خود اظهار دارد که از قبول ازدواج پیشنهادی او خودداری خواهد کرد ، و پدر نیز ناگزیر از قبول سخن وی میگردید.
بدین ترتیب ، پدر مجاز نبوده است که دختر خود را به ازدواج مجبور کند و یا حتا هنگام اجتانب دختر خود از ازدواج ، نمیتوانسته است او را از ارث محروم سازد و یا به وسیله دیگری او را کیفر دهد.... در مورد این گونه مسایل ، مردم عصر ساسانی ، کم تعصب و دارای سعه ی صدر و افق نظر و بینشی بلند بوده اند.... زن میتوانسته در دادگاه به نفع خود اقامه ی دعوی کند .... در موارد متعددی گزارش شده است که شوهری حق تصرف در قسمت معینی از اموال خانوادگی و یا بهای آنرا به صراحت به زن خود واگذار کرده است....از آنچه که منابع و ماخد ما با اطمینان خاطر در اختیار ما میگذارد ، میتوانید ملاحظه کنید که زن در امپراتوری ساسانی ، به طور جدی راه تعالی و استقلال حقوقی خویش را می پیموده و نیز بخش بزرگی از این راه را پشت سر داشته است . لیکن پیروزی عرب و سقوط امپراتوری ساسانی دوباره موجب شد که این موفقیتهای زن ، همه یکباره طریق زوال و تباهی در پیش گیرند.(1)
1- کریستین بارتلمه : "زن در حقوق ساسانی" .ترجمه ناصرالدین صاحب الزمانی ،ص 43و48و60و64و67
پوشاک رسمی زرتشتیان
اگرچه نظر غالب اين است كه نمي توان كسي را از روي لباسش شناخت اما با وجود گام نهادن به عصر پسامدرن و هماهنگي هر چه بيشتر لباس بر اساس «مد» و يا حتي «شيفتگي » هنوز هم لباس يكي از ملاكهاي تشخيص است.
از نوع لباس و شيوة پوشش مي توان به آساني تشخيص داد كسي زن است يا مرد. مي توان اروپايي را از آسيايي و آفريقايي را از آمريكايي باز شناخت . مي توان با كمي دقت فهميد كه صاحب لباس از كدام نا شهر و ناحيه در كشوري واحد است . در يك ناحيه مثلاٌ نواحي جنوبي كشور ميتوان طايفهها را از روي لباسها تشخيص داد. در تهران اگرچه به تيز بيني بيشتري نياز دارد اما از روي لباس مي توان حتي طبقةاجتماعي صاحبان لباسها را از هم ديگر تفكيك كرد.
زرتشتيان بسياري هستند كه در تهران با وجود متحدالشكل بودن لباس مردم هنوز هم مي توانند همكيشان خود رابه خاطر نوع لباسشان تشخيص دهند و پيش از آنكه او را از نزديك بشناسند از راه دور بگويند كه شخص مورد نظر زرتشتي هست يا خير. البته اين حالت تنها در ميان زنان ميانسال و كهنسال مصداق دارد و جوانان به خاطر آنكه كاملاٌ مطيع مدهاي لباس هستند يه هيچ عنوان از روي لباسشان قابل شناسايي نخواهند بود . امروز مرد و زن زرتشتي داراي لباس خاصي نيستند . بنابراين نمي توان صحبت از پوشاك خاصي براي اين مردم كرد. به جز اينكه مردان زرتشتي مسن تر معمولاٌ همان تيپ لباسي را استفاده ميكنند كه پيش از انقلاب استفاده ميشد. مردان زرتشتي بيش از ديگران اصرار دارند تا در مهماني ها و جشنها كراوات بزنند . مردان زرتشتي در اكثر مراسم رسمي و غير رسمي بسيار شيك هستند و لباسي كاملاٌ رسمي مي پوشند. اگر يك شخصيت در مراسمي از لباس هاي غير رسمي استفاده كندمورد تمسخر قرار خواهد گرفت.
مردان زرتشتي پس از آنكه به تهران مهاجرت كردند اصولاً كمتر به پوشش توجه مي كردند . عكس هايي كه از آن دوران باقي است نشان ميدهد كه پوشش مردان زرتشتي از لحاظ نوع آن ، تفاوتي با لباس هاي مردم ديگر نداشت و اصولاً مردان زرتشتي از پوشيدن لباسهاي سنتي و به طور كلي آن نوع لباسي كه مثلاًدر يزد و كرمان ميپوشيدند امتناع ميكردند.اما شايد وضعيت لباس پوشيدن در ميان زرتشتيان در آغاز اين سده و حتا تا اواخر دوران قبل از انقلاب در حدي پايينتر از استاندارد جامعه بوده است.
اما زنان زرتشتي كاملاً متفاوت بودند . زنان زرتشتي به خاطر اهميتي كه به پوشش ( حجاب) مي دادند حتا پس از آمدن به تهران هم لباس سنتي خود يعني«مكنا و شوال» را فراموش نكردند. بعد از آن و در زمان پهلوي دوم نيز با وجود تغييراتي كه در تمامي جنبههاي زندگي مردم ايران و به تبع آن زرتشتيان تهران بوجود آمد ،دختران و بانوان جوان كم كم از پوشيدن «مكنا و شوال» طفره رفتند و فقط به پوشيدن روسري اكتفا كردند. البته تعداد روسري پوش ها هم روزبه روز كمتر شد. زنان طبقه اول جامعة زرتشتي تهران سردمدار اين حركت بودند و كاملاً خود را مطابق فرهنگ غربي كه نفوذ خود را در آن زمان روز به روز بيشتر ميكرد ،ميراستند.
كم كم بانوان در محيطها عمومي زرتشتيان با پوششهاي كاملاً فرنگي ظاهر شدند ، اگرچه هنوز در كوچه و خيابان از لباسهاي پوشيده تري استفاده ميكردند.
در اواخر دوران محمد رضا پهلوي به تدريج استفاده زا روسري و لباسهاي پوشده در جامعه زنان زرتشتي تهران منسوخ ميشد و تنها تعداد اندكي از بانوان كه معمولاً مسن تر هم بودند مكنا و شوال را به عنوان پوشش اصلي خود حفظكردند.
مردان زرتشتي هم از پوشاك شيك تري نسبت به گذشته استفاده ميكردند و كيفيت پوشاك در بين مردان زرتشتي نيز بهتر مي شد. بيشتر مردان زرتشتي در دوران پهلوي دوم از كراوات به عنوان نمادي از شيك پوشي و تشخص استفاده ميكردند.
پس از انقلاب اسلامي هم تا چند ماه اول همين وضعيت دربارة بانوان ادامه داشت . اگرچه بسيار يز انان به خاطر شرايط جديد ، كمي محافظه كارانه تر در مورد پوشش خود عمل ميكردند. اما با شيوع حجب در جامعه ، بانوان زرتشتي نيز به تبع وضع جديد دوباره از روسري و لباسهاي بلندي به نام مانتو اسلامي بهره گرفتند.
مردان هم ديگر از بستن كراوات طفره رفتند و كار به جايي رسيد كه در عروسي ها نيز حتا يك نفر كراوات نميبست.
اين تغييرات در نوع پوشش البته از ديد گاههاي مردم زرتشتي هم تأثير داشت.
اما آنچه در اين ميان اهميت دارد ادامه پوششي است كه بانوان زرتشتي در پايان دوران محمد رضا پهلوي از خود بروز دادند . به اينصورت كه بانوان زرتشتي امروز هم هنوز گاه و بيگاه چنان لباس ميپوشند كه با كمي دقت از بانوان ايراني غير زرتشتي قابل تشخيص هستند . نوع پارچه مورد استفاده و نوع رنگي كه در لباسهابه كار ميرود و همچنين طرح خود لباسها تا حدودي در اين تشخيص نقش دارد.
لباس خانه:
تا چند سال پيش زرتشتياني كه تازه از يزد به تهران مهاجرت كرده بودند اگر نمي توانستند از لباس سنتي يزدي خود در بيرون از خانه استفاده كنند اقلاٌ اين نوع لباس را داخل چهارديواري خانه خودشان مورد استفاده قرار مي دادند.شلوار يا پيژامة مردان زرتشتي در داخل خانه عبارت از يك نوع پارچه كُدري به رنگ راه راه بود . زنان زرتشتي عموماٌ در خانههاشان از نوعي لباس راسته استفاده مي كردند كه از پارچه چيت دوخته شده بود. زنان مسن در خانه همه «مكنا» ميپوشيدند.
پوشاك مذهبي:
سدره وكشتي:
سدره كه كاركردي همچون زير پيراهني دارد هنوز هم مورد استفاده خيلي ها قرار دارد . اما كشتي كه مشتمل بر 72 رشته نخ پشمي تابيده شده است كه به صورت نخ كلفتي در آمده باشد كه معمولاً بر روي سدره و در قسمت كمر بسته ميشود . امروزه تعداد افرادي كه كشتي مي بندند كاهش يافته است .
1- كلوته : مانند كلاه گردي است كه مردان به سر ميگذارند و به عرق چين معروف است.
2- مَكْنا: در متن توضيح داده شد
3- پيراهن سفيد
4- كُشتي:از هفتاد و دو نخ به هم بافته شده درست ميشود. تعداد نخ هاي آن نشانة هفتاد و دو بخش يسنا است.يسنا نام يكي از بخش هاي اوستا است. هفتاد و دو نخ كشتي به شش بخش تقسيم مي شود به نشانة شش گاهنباري كه زرتشتيان در طول سال به جا ميآورند.
۵- سدره: پيراهن سفيدياست از جنس پنبه ، گشاد با آستن كوتاه و بدون يقه كه كيسهة كوچكي جلوي آن دوخته شده است . سدره بايد زير پيراهن و چسبيده به تن پوشيده شود.
۶- دامن بلند
۷- شوال
» مكنا« پوشاكي رسمي در مراسم :
امروزه ديگر زنان زرتشتي مگر تعداد بسيار انگشت شمار از آنان به هيچ عنوان از لباس سنتي كه اصطلاحاٌ به «مَكنا » شهرت دارد بيرون از خانه استفاده نمي كنند ، مگر در مراسم رسمي و آنهم بصورت سمبليك و نمايشي . اگر در هنگام ورود به مراسم جشن سده و يا مهرگان چند دوشيزة زرتشتي را با لباس سنتي ميبينيم كه آيينه و كلاب به تازه واردين تعارف ميكنند ، اين تنها نمايشي از اين سنت قديمي است و نمي توان لفظ ديگري را به آن داد .
البته شايد هنوز هم در تعداد بسيار بسيار كمي از بانوان مسن زرتشتي از اين لباس به صورت عرفي استفاده ميكنند .پوشاك سنتي زنان زرتشتي چنانچه هنوز هم به ندرت در گوشه و كنار شهر تهران ميتوان مشاهد كرد عبارت از: يك شلوار كوتاه از پارچه «كُدري» است . يك روسري بلند به اندازه بلندي قد مصرف كننده كه پهناي آن هم مناسب با چاقي و لاغري او فرق ميكند . اين روسري به نام«مَكْنا» معروف است . بخش ديگر اين لباس هم كه زير مكنا قرار ميگيد نوعي عرقچين است . قديم تر ها يك پارچة ديگر نيز دور چانه بسته ميشده كه به آن «كلوته» مي گفتهاند كه امروز مرسوم نيست.
پوشيدن مكنا و شوال د رخود نشانهها و علاماتي را به همراه داشت .مكناي رنگي به رنگ هاي سبز و قرمز نشان از تجرد داشت مثلاً مكنايي كهبه مكناي «كيش» معروف بود حاشيه دار بود و رنگ آن زرشكي بود .
مكناهاي قهوهاي و سبز تيره نماد تأهل بود.مكناي«دارايي» سبز است و زنان متأهل به سر ميكردند. مكناي دارايي را بر سر عروس ميكردند تا آنكه عروس به خانه داماد ميرفت و در حجله داماد آن را از سر عروس برميداشت.
نوعي روسري بلند به نام «چارقد» هم به عنوان پوششي براي سر(حجاب سر) در بين زرتشتيان و بخصوص دختران مرسوم بود كه امروزه به كلي متروك شده است. براي چارقد از همه نوع پارچههاي رنگي و شاد استفاده ميشد. يك نوع آن هم با كامواي نازك و با قلاب بافي آماده مي شد كه امروزه نيز هنوز بانوان مسنتر گاه و بيگاه بر سر ميكنند. رنگ اين چارقد ها بيشتر سفيد يك دست است.
سالها پيش كه پوشيدن چارقد هنوز رسم بود خانمها براي محكم كاري بيشتر آن را بر روي مكنا ميانداختند. كاركرد ضمني يا بهتر بگوييم كاركرد پنهان چارقد محافظت سر و گردن از سرما نيز بوده است.
كاركردهاي مؤثر لباس زنان امروزه كاملاً از ميان رفته است و به همين جهت خانم ها حاضر به پوشيدن لباسهاي سنتي نيستند. علاوه بر آنكه ضرورت همسازي با زندگي شهري نيز ايجاب ميكند تا از هرگونه پوششي كه با الگوهاي جاري مغايرت داشته باشد پرهيز شود.
حتي پوشيدن سدره و كشتي كه جنبه ظاهري هم نداشته و تنها نوعي لباس زير محسوب ميشود نيز به تدريج كم تر مي شود . يكي از كاركردها سدره و كشتي ايجاد شناخت و جلب اطمينان دوسوية پوشندگان و ايجاد حس قرابت و اشنايي ميان استفاده كنندگان ناآشنا با هم بود . امروزه چون نياز به ايجاد اين احساس آنقدرها قوي نيست پوشيدن سدره هم كاركرد خود را از دست داده و يكي از علل كم توجهي بدان نيز همين است. از سوي ديگر استفاده از سدره و كشتي هيچگاه در ميان زرتشتيان به صورت ك تابو در نيامد اگرچه در هندوستان زرتشتيان نپوشيدن سدره و كشتي را كاري ممنوع و حرام مي دانند . به هرحال پوشيدن لباس مذهبي «سدره و كشتي» امروزه بيشتر محدود به مراسم و جايگاههاي مذهبي دارد.
در برخي از مراسم دختران زرتشتي براي اجراي برنامههاي مشخص از لباس سنتي زرتشتيان(مكنا) استفاده ميكنند و پسران ضمن پوشيدن لباس سفيد، عرقچين سفيد ميگذارند.
روسري سفيد:
يكي از بارزترين پوشاك زرتشتيان كه در ميان زنان زرتشتي خواهان دارد . روسري سفيد چيزي نيست جز روسري سفيد رنگي كه بانوان زرتشتي بر سر ميكنند.
نكته جالب توجه در اين است كه در دوره پهلوي نيز كه پوشش آزاد بود باز هم بانوان زرتشتي از روسري در اجتماعات استفاده ميكردند . هرچند در آن زمان ديگر پوشيدن مْكنا و شوال از رواج افتاده بود .اما به هر حال سر كردن روسري از الزامات بود.
امروزه در مراسم پرسه و مراسم مذهبي در زماني كه موبدان مشغول خواندن اوستا هستند بانوان حتماً روسري سفيد سر مي كنند . حتا برخي از بانوان روسري سفيد را در كيف مي گذارند و قبل از ورود به سالن آن را را با روسري سياه و يا رنگي خود تعويض مي كنند.
عرقچين:
اين هم نوعي كلاه است از جنس نخ سفيد كه به آن چلوار هم ميگويند . همه موبدان در هنگام خواندن اوستا از اين وسيله براي پوشاندن موي سر استفاده مي كنند. هنگام ورود به آتشكده ها مثل آتشكده تهران و يا رستم باغ و يا شاهورهرام ايزد مردان بدون استثناء بر سر مي گذارند.
بعضي از زرتشتيان به عنوان نذر از اين كلاه مي دوزند و به محل هاي مورد نظر اهداء مي كنند.
بعضي اوقات حتا نامي را بر روي آن مي دوزند كه بيشتر نام فردي درگذشته است.
كمدهايي در ورودي آدريان تهران و رستم باغ و شاهورهرام ايزد تهران و تهرانپارس براي نگهداري اين كلاه ها وجود دارد.
لباس زنانه زرتشتی مکنا با تلفظ (Makna) است.و شلوار یا همان شوال که به آن شروار (Servar) هم میگویند.
من ایرانم . کشوری کهن و نامدار و از نخستین پایه گذاران آیین شهری انسانی- که دامانم توان پرورش هر پدیده ی دریافت پذیر را، از بهترین مردم تا خوشبوترین گلها- سودمند ترین گیاهان- قشنگ ترین پرنده ها - زیبا ترین واژه ها، چامه ها، چکامه ها- نیکوترین وزیبنده ترین اندیشه ها - در درازای گاهشمار خود داشته است. فرزندان نخستینم بزرگداشت آزادی اندیشه و کیش همه ی مردمان را از هزاره های پیش باور داشته و کاربردش را بایسته و سودمند دانسته اند. کارنامه ام، همواره نشان از گهواره دانش، تمدن و فرزندان دلیر دارد- گرچه رشک و آز بیگانه و بیگانه ی خودی نما هرگز آسوده ام نگذاشته و همیشه کمر به ویرانی و سستی ام بسته. اما دلیری فرزندان راستینم همواره مرا از همه ی ناگواریها وگزند ها رهانده. و تا امروز کوله باری بس سترگ از آزمونها و آزموده ها دارم. .یکچندی است که باری دیگر، اهریمنان درونه و برونه کیستی ام را به بازی گرفته و چند سویه، شناسه ی نیکم را با زنگار و ننگ پوشانده اند. هوایم را تنگ، آسمانم را تاریک، دریاهایم را تیره، رودهایم را بی خروش، چشمه هایم را خشک، فرزندانم را ناشاد و پژمرده، سروهایم را کوتاه وزرد، گُلهایم را نازیبا، گیاهانم را بیرنگ، قناری هایم را خاموش، کبوترانم را بی بال، جوانانم را خموده، قهرمانانم را در بند، زنانم را برده و مردانم را گرفتار نموده اند. امید را که مایه ی هستی است کشته و شادمانی را که نیروبخش زندگیست زدوده اند. فرشتگان را شکار و اهریمنان را نگهبان بوده اند.اما دریغا که " پاد ایرانها " نمی دانند و نمی بینند که این بارنیز گردباد رُخدادها همه ی آنان را در هم کوبیده و هستی شان را خواهد گرفت. زیرا فرزندان من با همه ی پایبندی خود به" مهرورزی "! امّا با ژاژگویان،ستمگران و دژآگاهان هرگز به مدارا و مهربانی رفتارنکرده .آنها را رسوا نموده . ونامه ی زندگی ننگینشان را در هم می پیچند. دست درازی به نیا خاک و داراک خویش را هر گز بر نتابیده ، بسختی پاسخ گفته و باز هم پوزه ی دشمن را خُرد خواهند کرد.

گوشه ای از وصیتنامه کوروش کبیر:
<< مرا پس از مرگ بدون تابوت به خاک بسپارید تا ذرات وجودم خاک ایران را تشکیل دهد.......... >>
یاد بزرگی کردنهای ایران یاد باد![]()
بررسی و کاوش در ژرفنای گاهشمار ایران نمایانگر زخمهای جانگدازیست که بر پهنه کشورمان پس از یورش اسکندرمقدونی پدید آمده.اسکندرشاهزاده ایکه در همسنجی خود با پادشاهان ایرانی همدوره خویش، احساس بیمایگی میکرد ومانند بسیاری دیگر از بی مایگان تاریخ بشري، او نيز برای نامجویی و برتر جلوه دادن خویش - اندیشه خُرد کردن واز میان برداشتن هماورد را در سر پرورانید. و سر انجام برای ویرانی یک تمدّن رقیب بر تر، خیز برداشت و بکمک همراهانش باهمه توان، هر پدیده ای را ویران کردند. کاخها گداختند. نسکها سوزاندند . مردم را کشتند تا آتش خشم و رشک خود فرو نشانند. و سده ها پس از آن دوران سیاه، باز هم با روی کار آمدن دوران اسلام ناب و یورش تازیان به پهنه جغرافیایی ایران ؛ نسک سوزانی ، زدودن و سترون کردن همه سویه فرهنگی - فشاربر مردم ایران برای پذیرش دین اسلام که یگانه جلوه فرهنگی تازیان بود و جز آن هیچ چیز دیگری نداشتند ، دوره ویرانی و از خود بیگانگی دیگری آغاز شد. وسپس راه برای اسلامهای رنگارنگ بنی امیّه و بنی عباس، مغولان، اسلام شیعه صفویه و قاجاریه هموار گشت. شوربختانه ایرانیان؛ پی ورزی(تعصّب) بسيار در پیروی از آیین تازیان زورگو ، واپسگرا و تاريک انديش نموده اند . چنانکه بخشی از دارايی فرهنگی خويش را که بسيار ارزنده تر هم بوده است، در برابر فرهنگ نازيبای تازيان از دست داده اند و حتّی در تازی شدن، از آنها پيشی گرفته اند. وآنگهی آنچه از آنها برای ما بازمانده اينستکه در گفته ها و انديشه شان هميشه واژه " باید " گره خورده و سرپیچی از آنها گناه يشمار آمده و بمرگ میانجامد. آنان بزور و با ترساندن ؛ فرهنگ بیابانی را که ویژه مردمان نخستین بود ، جایگزین فرهنگ بالنده ما نموده اند. دستاوردهای فرهنگی که بما دادند و ما امروز بیش از گذشته از آن در رنجیم - چند دینی، سرزنش عشق واعدام عاشق، نفرین شادی، آفرین اندوه، نابرابری، زورگویی، بیدادگستری، شکمبارگی، آز، پخش نومیدی، نکوهش زیبایی و آراستگی، پذیرش زشتی و َپلَشتی ، زدودن کاردانان شایسته و راه دادن نادانان کانا، بستن و پس نگهداشتن جامعه ، ریختن خون دگراندیشان، خودخواهی، حرام کردن هنر های گوناگون مانند پیکرتراشی، نقاشی، نوازندگی، آواز و رقص، نیم کس( نيمه انسان) شمردن زنان، ستايش ماتم و گريه، سرکوب هر گونه آزادي، وادارکردن به دروغگويی و رياکاری است. فراگیری بیماری زای فرهنگ " باید و نباید " های بيجا ؛ فرهنگ " حلال و حرام " بی پايه که بنا به ادعای دژآگاهان ، از جانب خدا نیز فرستاده شده وبی چون و چرا باید انجام بشود؛ بر آمدی بسیار ناپسند داشته و آسیبهای سخت و برگشت ناپذيری به تار وپود و هستی ایرانزمین و همچنین منش ورفتار و روان مردم این دیار وارد آورده . ايرانيان را از بوده نخستینشان جدا کرده و آمیزه ای ناهنجار که سراسر ریاکاری و پنهانکاری است بجا نهاده. اگر به گسترش بیماری از خودبیگانگی مردممان بیندیشیم- در مییابیم که پس از راهیابی دژآگاهان - افزون بر برگرداندن خط، دین و بخشی از زبان پارسی، گذشتگان ما تا اندازه ای از خود بیگانه شده اند که با بَد دانستن و ننگ شماری نامهای زیبای ایرانی؛ بفراوانی پیشوند های عبد، چاکر،ابو، ابول، کنیز و غلام را نیز بنام مردم چسبانیده و نام پسران این کشور را غلامِ و عبد فلان تازی نهاده!، گاهی نام اسکندر، چنگيزو تيمور را با سربلندی برگزيده اند. و در این سر شکستگی ، نا آگاهانه از هم پیشی گرفته اند. که اينها با هر سنجه ای لکه ننگ تاريخ ماست . اين سرباران بقدرت رسيده، هميشه از سويی با ترساندن و کاربرد زور؛ از کمکهای مردمان دانشمند و کاردان نیا خاکمان بهره های فراوان برده برای ادامه سرکوب بيشتر آماده شده اند. و ازسوی ديگربا گسيل داشتن گروهی دينفروش(روحانی) بميان مردم ؛ آنها را در دور هميشگی جهل و خرافه نگهداشته اند. دينفروشان پس از ياوه گوييهای بسيار پولشان را گرفته و با گرياندن شنوندگان برای آنها برنامه روزانه، هفتگی ، ماهانه و سالانه سوز و گداز راه انداخته اند. و چنان مردم را در باورشان گمراه کرده اند که گويی خدا دشمن شاديست و تنها عزاداری او را خشنود ميسازد. آنان بمردم باورانده اند که در جهان تنها بايد گوشه گير شد و زار زار گريست! با خدا راز و نياز کرده و به روحانيون باج داد. بهر رو فرهنگ خشن بيگانه با هر ترفندی به جامعه زیر فرمان خود پذیرانده شد و روان و منش ایرانی را وادار به دگرگشتی نمود. فرهنگ بوده( اصیل ) ایرانی با خوی خودخواهی، رشک، سنگد لی و زورمدارانه و نسل کُش در آمیخته و فرهنگ روان و کارآمد روزگاران گشته. وهنوز جای پايش ، تا پس از سده ها که از زدوده شدن بنیانگزارانش سپری شده، بنام یک باور سخت بازدارنده مهر و دوستی در ميان مردم پدیدار است. زیرا آورندگان آیین نو، خود را مرزبانان میان خوشبختی و بدبختی، پاکی و ناپاکی، آگاهی و بیدانشی، آزادی و دربندی، راستی و دروغ، عشق و بیزاری، دوستی و دشمنی، سربلندی و خواری ، باور و ناباوری، بزرگی و پستی، نیکی و پلیدی، شادی و اندوه، پیروزی و شکست، جنگ وصلح، پریشانی و آرامش ، کشمکش و آشتی ، و زندگی و مرگ دانسته - و در میان دیوار های سنگی کهنه بارویی بنام دین، به جدا کردن نیک و بد از هم وسَره از ناسَره گماشته شدند. و نیاکان ما سده هاست که این " بارو" را نگهبانند و مرزبانانش را پاس بزرگ داشته اند. آیینشان را نماد و باور خود کرده، برایش دست از جان شُسته اند. سخنان بیرون آمده از بارو را که همه با بند باید مُهر خورده، و راه سرپیچی و" نه گفتن" را برهمه بسته ؛"خدایی" شمرده اند. مرزبانانی را که نگر واندیشه دیگران را بهیچ انگاشته، تلاش سخت برای پیوند ديگران با خدا دارند؛ وانگه که خود خدا را باور نمیدارند - پیشوای خود کرده اند. و ما نیز باور کردیم که سراسر این مرز؛ پاکیست و کژی را بآن راهی نیست. باور کردیم که باید باورمان را هر چه باشد؛ برای همیشه باور کنیم و شک و دو د لی را با آن دمساز نکرده، و بپذیریم که هرچه دینمداران ساخته اند درست است و فراخوانشان شایسته. دينمداران پيشاپيش با خدايی کردن سخنان خويش، توان ارزيابی و سنجش را از پيروان زدوده اند. و ما که باورشان نموده ایم؛ هزینهء گرانی هم برایش پرداخته و ميپردازيم. هزینه ای به بهای ستیز، درگیری و دشمنی با یکدیگر و یا گاهی کشتار همدیگر. و این باورهای کُشنده؛ ما را از بهترین باور ایزدی:
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند پرهیز داده . تا اینکه گذر روزگاران و پیشرفت همه سویه در زندگی امروزین؛ ما را برآن داشته که بدانیم - چرا راه همگان بدرون این بارو باز نميباشد؟ چرا پرسش آزاد نميباشد؟ چرا سختگیری بسیار است؟ چرا نیاز به زیر نگر گرفتن همه از زاد روز تا مرگ هست ؟ چرا همواره مردم بايد بترسند؟ چرا ساختن اینهمه باید و نباید ؟ چرایکسان نبودن زبان نَسکشان با زبان پارسی ؟ وآنگاه که سر انجام برای یافتن پاسخها در پس دروازه های این باروی کهنه آراسته شده جای گرفتیم، هر چه بیشتر شنیدیم؛ کمتر مؤمن شدیم . دستاورد گفتمانها چیزی جز پریشانی و تلخی و نومیدی نبود .همه پوچ و تُهی مینمود. همه برای سود همين جهان خودشان بود. و دیدیم که آنها تاجری با کالای ناپسندند که برای فروش جنس های بی خریدارحجره خود به هر دری میزنند و هر کاری میکنند. آنها را بدترین و ارزان ترین چانه زنان یافتیم که برای اندکی سود بیشتر، بسیار پُرگو بوده و نیز در جای بایسته همه گفته های آلوده بسوگند شان را پس گرفته، و با پس نشستن پَستگونه به هر خواری تن میدهند. شکمباره های ترسا نما، دَم غنیمت شماران خوددار نما، ناچیزان ارزشمند نما، بسیار کوچکان بزرگنما، بی مهران مهربان نما، بی عشقان عاشق نما، ناشاد زادگان خنده رو، رُباطان احساساتی، همیشه میهنفروشان میهندوست نما ، سازشگران هوچی وهیاهوساز، خودخواهترینان فروتن نما- بودند . قبیله ای عاِلم نامیده شده که با سخنهای ارزشمند و گرانمایه و بی هزینه، برای گسترش پیشه پر رونق خود و برای بکام کشیدن همه چیز و پوشاندن آز سيری ناپذير ، تلاش گسترده نموده وآزمندانه؛ تنها سود میخواهد. پاد ارزشهایی که از ارزشهای بالا ميگويند. ولی درظرف نگارین خوشرنگ پوشیده از چامه های زیبا و واژه های انسانی؛ سمّ را بنام آب زندگی بخورد توده ایکه همیشه "عوامش " نامیده اند؛ میدهند. قبیله ایکه؛ خدا ، شیطان و انسان را دست انداخته، با زدن ماسک خدا بچهره پُرگناه خویش و رسوا نمودن اهریمن شوربخت بد نام، سکوی پرتاب و جَهِش خویش به جایگاه و خاستگاه آرزوییش که همانا جایگاه اهریمن باشد را فراهم میسازد. توشه ای از سخن خدا برگرفته، از نردبان خلق بالا رفته، سرانجام جای اهریمن گرفته، بخدا و مردم و اهریمن پوزخند میزند. امّا براستی کیست که نردبان و پُل گذر این قبیله میشود؟ و کیست که بآن نیرو میدهد؟ پیداست که از ماست که بر ماست! ما ییم که همیشه ، نشان از خدا گرفته ها و یا فرنود آیینها را ستوده ایم و هنوز میستاییم . آنان را برگزیده، بزرگ و بزرگتر کرده و با خدای نزدیکشان میدانیم. وتازه پس از اینکه اهریمن - ما را بسختی سرکوب کرده، روانمان را در چنگال خویش فشرده، با دَم اهریمنی جانمان را هزاران بار میگیرد. وسر انجام پشتيبانی ما را در پی ندارد؛ هنوز خواب غيبی ديده و دروغهايش را سرهم بافته و داستانی از راز و نيازش با کسيکه پيش خدا رفت و آمد دارد ميگويد. پس گویی که ما از فروپاشیدن و درهم شکستن این باروی ترسناک میهراسیم، و رنج هزاران ساله را به بهای پیشگیری از نابودی این باروی خودساخته و دروغین به جان میخریم . چهره زنگار بسته اش را ماله می کشیم. ونمیخواهیم رسوایی سردمداران و بنیانگزاران سنگپایه های ناآگاهی و کانایی ( نفهمی ) را فریاد زنیم !!
بزرگترين گنجينه دانش دين زرتشتي « گاتها » ميباشد . گاتها پيام راستين اهورامزدا و سخن اشوزرتشت است . پس از گاتها ، هفت هات نوشته ياران و پيروان نزديك اشوزرتشت است . گاتها و هفت هات رويهم بيست و چهار سرودند . به اين گنجينه نمازهاي « اشم وهو » و « يتا اهو » و « ايريه » كه سروده اشوزرتشت است و نيز اوستاهاي « ينگهه هاتام » « فشوشومانتره » ، « سروش هادخت » و « فرورد » را ميافزاييم ، كه اينها روي هم « ستوت يسن » خوانده ميشود و در بر گيرنده پيام راستين زرتشتند . بنا به سنت زرتشتي اشوزرتشت سرودهاي ديني بسياري سروده بود . از روي سنت زرتشتي ، سرودهاي زرتشت در بيست و يك نسك ( بخش ) بود . بنا به كتاب « دينكرد » پهلوي ، به دستور شاه گشتاسب ، سرودههاي مقدس را در دو نسخه اساسي فراهم آوردند ، يكي را در خزانه شاهي « گنج شايگان » و ديگري را در بايگاني شاهي « دژ نيپيشت » نگاهداري ميكردند . در يورش اسكندر در 320 پيش از ميلاد ، نسخه نگاهداري شده در بايگاني شاهي در آتش سوزي تخت جمشيد از ميان رفت و نسخه ديگر به دست يونانيان افتاد كه به يونان بردند . در دوران اشكانيان « بلاش » دستور داد كه بخش هاي پراكنده اوستا را دوباره گردآوري كنند . «اردشير بابكان » پايه گذار سلسله ساسانيان ، دستور « موبد » بزرگ را فراخواند تا كار « بلاش » را دنبال نمايد و در درستي آنها ريزبيني كند . اين كار به دست دستور «موبد » بزرگ دوران شاپور ، دستور « آذرپاد ماراسپند » در سده چهارم ميلادي انجام رسيد كه به پنج بخش « يسنا » ، «ويسپرد» ، « ونديداد » ، « يشت » و خرده اوستا تقسيم شد .
خط اوستايي ( دين دبيره ) كه امروز به دست ما رسيده است در زمان خسرو انوشيروان در سده ششم با نگرش به خط « آرامي » ، ساخته و پرداخته شد و اوستاي گرد آمده به اين دبيره « خط » كه بسيار كاملتر از خط پهلوي است نوشته شده تا از تلفظ نادرست جلوگيري شود .
ما با داشتن پندار نيک ـ گفتارنيک ـ کردار نيک از هر آيين ديگری بی نيازيم

پیام به یونسکو در اعتراض به آبگیری سد سیوند
این متن با ترجمه جهت اعتراض به زیر آب رفتن آثار باستانی ایران برای ارسال به یونسکو آماده شده که بر همه ایرانیان و نیک اندیشان است تا با ارسال آن به یونسکو اعتراض خود را نسبت به این فاجعه ملی با آبگیری سد سیوند به گوش جهان برسانند این متن را به همه دوستان و ایرانیان بدهید.بیایید در تیرگان تیری از آرش باشیم یا بازوی توانایش.
برای فرستادن پیام به یونسکو اینجا کلیک کنید!
براي بسياري از مردم ، اعم از عامي و فرهيخته اين پرسش مطرح است كه چرا زرتشتيان به هنگام نماز و نيايش رو به فروغ و روشنايي مينمايند ؟ آنچه كه در اين نوشتار آمده ، چكيده نكاتي است كه به هنگامهاي گوناگون نوشته يا گفته شده و هدفشان اين بوده كه توجه زرتشتيان را ، به ويژه به هنگام نماز و نيايش ، به سوي نور و فروغ روشن سازد . هنگامي كه نمازگزار ، در برابر نور و فروغ آتش ، آفتاب ، چراغ ، شمع ، آذرخش ، ماه و ستاره و ديگر فروغها ، به نيايش اهورامزدا ميپردازد ميداند كه اهورامزدا نيازي به نماز نيست ، بلكه خود نياز دارد تا با نيايش و نماز ، روان و درون خود را پاك و شادمان ساخته و به آن نيروي پرواز داده و تنگخانه دل را به فروغ اهورايي روشن سازد . كما اينكه اشوزرتشت ، تن و روان ، و نيز انديشه نيك و همه نيروي خود را به پيشگاه اهورامزدا نياز ميكند .
اگر اشوزرتشت در گاتها ( كتاب مقدس زرتشت ) ، اين سرودهاي مينوي و آسماني ، در برابر دهشها و بخشايشهاي اهورايي سپاس ميگزارد ، براي شادماني خود است ، نه اين كه چشمداشتي در كار باشد . و نه براي آنكه از دهشها بهره خواهد برد ، زيرا دهشهاي خداوندي بيچشمداشتي در دسترس همه است . پس ستايشي كه اشوزرتشت در گاتها در برابر نور و فروغ ايزدي بجا ميآورد ، نه از ترس و واهمه است و نه براي نياز و پاداش ، پيامبر از روي دوستداري و دلدادگي به نيايش برميخيزد و اهورامزدا را ستايش ميكند . بدين گونه بود كه اشوزرتشت نماز و ستايش را مينوي كرد .
نماز او گونهاي دروننگري و خروش درياي شادماني و خواستههاي درونست . آواي امواج دريا كه فروغ شادي بخش آدرپاك ، همچون نخستين پرتوهاي بامدادي خورشيد ، بر آن بوسه ميزند ، او را با اهورامزدا همراز ميسازد . اشوزرتشت در برابر نور آتش و اخگر فروزان براي اهورامزدا چنين ميسرايد : « اين نور نماينده فروغ مينوي است كه در دل هر كس جاي دارد و براي زندگي و اباداني او را گرما و نيرو ميبخشد . آتش دلدادگي و دوستداري كه از فروغ بيكران و روشنايي سرشار بارگاه اهورامزدا سرچشمه گرفته و درون دل هر كس نهاده شده است . «
»اي نمازگزار ، نمازت را ، نيايشت را با دل پاك و روشن به آرامي و خلوص نيت بخوان و بدان ، اين روشنايي كه قبلهگاه و پرستش سوي خود كرده اي پرتوي از روشني جاودان است كه خداوند در دل مردمان نهاده است . «
آتش و اجاق خانوادگي در فرهنگ آريايي و پيشينيان ، جايگاه بسيار والايي داشته است . در گاتها : خان و مان ، « دِمانَ» و در اوستا « نِمانَ و دِمانَ» و در زبان پهلوي به صورت « مان » آمده و « مان » كوچكترين يگان مردمي است . در گذشته به آن ارج بسيار نهاده ميشد و روشن نگه داشتن اجاق خانوادگي ، جزو آيينهاي بسيار بايسته تيرهها و اقوام گوناگون ، « بويژه آريائيان » بود . در روستاها و نيز در هر يك از بخشها ، گنبد هاي آتش داشتند . هر قوم و قبيله نيز آتش خود را داشت و پيشهوران نيز هر كدام براي خود آتشي داشتند . به هنگام كوچ و مهاجرت آتش خود را همراه ميبردند ، مبادا در غياب آنان بر اثر فقدان مراقبت و يا دشمن بدخواه خاموش شود . و آتش يادگار نياكان بود . پس از چندي براي يگانگي و همبستگي ، آتش گنبدهاي پيشهوران گوناگون را يكجا نموده و به جاي اين كه هر صنفي آتشگاهي ويژه داشته باشد همه با هم در مكاني همگاني آتشها را بهم آميختند ، يعني پرستش سو را يكي كردند .
آتش در اوستا نمودار فروغ خداست . آتش اشوزرتشت ، بيش از همه « مينوي » است . در يسنا « هات 7 بند 11 » از پنج گونه آتش ياد شده است و به هر يك جداگانه درود فرستاده شده است .
آتش بِرزي سَوَنگه = بزرگ سود و آتش بهرام است .
آتش وُهُوفريان ، آتشي است كه در بدن انسان است . ( گرما و آتش غريزي(
اُروازيشت و آن آتشي كه در رُستنيهاست .
آتش برق كه وازيشت است .
سِپِنيشتَه و آن آتشي است كه در گرزمان « گرودمان » جاويدان و خانه سرود پرتو افشاني ميكند .
اگر زرتشتيان رو به سوي نور دارند و آنرا پرستش سو ميدانند ، براي نزديك شدن به اهورامزدا ، پروردگار و آفريننده كل است كه خود سرچشمه همه نورها ( نورالانوار ، شيدان شيد ) است .
(در بعضي جاها زرتشتيان را آتش پرست خطاب كرده اند . در مورد واژه پرست نكته اي قابل ذكر است . پرست و پرستيدن از لحاظ معنايي به صورت نگهدارنده و پاسباني كننده نيز آمده است . همچنان كه واژه پرستار اشاره به شخصي دارد كه از بيمار نگاهداري ميكند . پس پرستش تنها به معني عبادت نيست . در حالي كه تازيان بعد از حمله به ايران آن را اينگونه باب كردند . زرتشتيان چون آتش را كه خود گرميدهنده و نوراني است ، به خاطر نور آن مقدس ميدارند و چون نور قبله سوي زرتشتيان است پس جايي كه آتش بر افروخته شده است بدان سو نيز نماز را بهجاي ميآورند . زيرا اهورامزدا نورالانوار است و نور آتش نيز نوري از نورهاي پروردگار است .*** نظراتي كه اينجانب از بعضي از فرهيختگان شنيدهام( ***
آتشي كه در آتشكدهها ، دَرِ مهر ها ، آدريانها و آتش بهرامها ، چه در ايران و چه در هند و پاكستان فروزان است ، يادگاري از فرهنگ و تمدن چندين هزار ساله است كه نياكان ما ، با همه ناملايمات روزگار ، آنها را تا به امروز فروزان نگهداشتهاند ، براي نمونه آتشي كه در آتش بهرام « اودوادا » در حدود 100 كيلومتري بمبئي روشن است و ايرانشاه ناميده ميشود ، همان آتشي است كه ايرانيان پس از ساسانيان با خود به هندوستان برده و پس از چند بار جابهجايي در « اودوادا» تخت نشين نمودند .
نگهداري آتش و ايجاد آتشگاه و جايگاه نگهداري آتش يك سنت آريايي است و پيش از اشوزرتشت نيز رواج داشته است .آتشكدههاي تهمورس ، فريدون ، تور ،آدُرگشسب و كيخسرو از جمله آتشكدههاي پيش از زرتشت به شمار ميروند .
نور كه زاييده اتش است نزد همه اقوام گرامي است . بيشتر كتابهاي آسماني ، خدا ، نور محض ، نور حقيقي و يا نور الانوار است . انوار مادي و جهاني نمونه و مظهري است از نور حقيقي . اين است كه ايرانيان باستان ، نور را پرستش سوي خود قرار داده و رو به نور ، نيايش اهورامزدا را به جاي ميآورند ، تا به نور حقيقي نزديكتر شوند .
زرتشتيان آتش پرست نيستند . بلكه نور پرستش سوي آنان است.
قابل توجه اينكه پرستش سوي ( قبله ) ، نور است نه آتش ! و اين تجلي نور كل است كه دل را گرما و روان را صف ميبخشد . همه پاكنهادان و يكتاپرستان دنيا خداوند را نورالانوار ميدانند. ( به گواهي كتاب آسماني ) و زرتشتيان نيز كه راه خود رابه وسيله نور ( چه طبيعي و چه غير طبيعي ) به سوي نورالانوار باز ميكنند . خداوند ، مكان و منزل ويژهاي ندارد و همه جا حاضر و ناظر است و به كار بستن سه اصل بزرگ انديشه و گفتار و كردار نيك براي آن است كه بتوان دل را به نور ايمان گرم و صفا بخشيد و به اين ترتيب خدا را در همه احوال با خود ديد . از فرقهاي از مسيحيت موسوم به روزيكروشن كه با نگاهي عرفاني در جستجوي اسرار طبيعت بودند روايت است كه :« يك چراغ كوچك فتيلهاي بدست آور ، ولي نگذار روغنش تمام شود ، آنگاه ميتواني از شعله سوزان اين چراغ كوچك هر تعداد چراغ و شمع و آتش بخواهي ، در مجهان روشن كني بدون آنكه از شعله آن بكاهد ». با ژرف نگري به همين مختصر رازي از رازهاي آفرينش و وجود آشكار خواهد شد .
اگر در گذشته آتش را در جايگاههاي مخصوصي ( كه اسامي گوناگوني داشتند ) نگهداري مينمودند به علت فقدان وسايل امروزي ( مانند كبريت و برق ) بود ، و نيز به واسطه نياز همگاني . براي آن نگهبان و پرستار ميگماردند تا خاموش نشود ( از آن پرستاري ميكردند ) و مردم براي رفع نياز خود ، از آتش محله خود بهرهمند ميشدهاند . اما نگهداري آتش در معابد صرفا به منظور راه يافتن به نور اصلي بوده است و نه چيز ديگر .
به جا آوردن مراسم در برابر نور خدا به انسان حرارت زندگي و جوش و خروش و اراده و پايداري ميبخشد و دل دينداران و مشتاقان ، با برخورد به امواجش ، سبك و شاد و خرم ميگردد و پرتو آن نسبت ايمان و اخلاص ستايندگان بر دل ايشان ميتابد و انوار تسلي و اميدواري ، كانون دل آنها را روشن ميگرداند .
شادروان رشيد شهمردان در كتاب پرستشگاههاي زرتشتيان آورده است : « پرستشگاه را ميتوان بانك يزداني ناميد كه نيايشكنندگان و دلدادگان ، ارمغان مهر و ايمان ويژه خود را در آنجا به وديعه ميسپارند و غمديدگان و در دمندان كه به آن نيازمندند و بدانجا روي نياز به خاك ميمالند ، از آن وديعه يزداني بهرهمند ميگردند و دلداري و آرامش مييابند . بهترين نياز و پيشكش در پرستشگاهها ، ترك خويهاي زشت خويش و بيان ايستادگي در راه خداونديست ، آنگاه كالبد خاكي انساني مجراي پخش انوار فيض يزداني ميشود«
چنانكه آمد آتشكدههاي قديم ابتدا محل نگهداري آتش براي رفع نياز بوده است و امروزه نيز اتش اجاق خانوادگي در ميان پارهاي از مردم و طوائف رايج است ( اجاق خانهات سبز و پايدار باشد ) كه باقيمانده عقايد و باورهاي مردمان دورههاي باستاني به شمار ميرود . آتشكده ، گذشته از جايگاه نگهداري آتش ، و بعدا محل نيايش و پرستش خداوند بزرگ ، مكان فعاليتهاي ديگير نيز بوده است :
نخست دادگاهي كه موبد ، بر كرسي خويش به دادرسي مرم ميپرداخت و چون ايزد مهر را نگهبان پيمان و داد ميدانستند اين مكانها به « دَرِ مهر » نيز نامر شدند . سروده زير گواه اين واقيعت است :
اي خانه مهر گر شدم از تو برون با چشم پر از اشك و دلي پر از خون
سوگند به خاك درت اي خانه مهر تن بردم و دل نهادم آنجا به درون
اين دو بيتي به صورت زير نيز گفته شده است :
اي خانه دلدار كه از بيم بد انديش روي از تو همي تافته و دل به تو دارم
رو تافتنم را منگر زانكه به هر حال جان بهر تو ميبازم و منزل به تو دارم
دوم درمانگاهي كه به درمان جسم و روح مردم ميپرداخت .
سوم آموزشگاهي مجهز به كتابخانه جامع براي تعليم دروس ديني و ديگر امور قومي كشوري .
چهارم : مخزن و انبار ملزومات و غنائم .
پنجم « خزينه » ماليات و محل امور اوقافي و نيز مكاني براي ورزش وسواري ومسابقات . به زبان ديگر ، مجتمعي بود كه نيايشگاه را هم در بر داشت .
برگرفته از كتاب : نور ، آتش ، آتشكده در كيش زرتشت
نوشته : موبد دكتر جهانگير اشيدري

اشو زرتشت ( اشو به چم حضرت است) پس از اینکه خداوند را هستی بخش (اهورا) ٬ همه دانا (مزدا) و دادگر (اشا) فراگیرنده و دهنده همه خوبیها (سپنتامینیو) شناسه میکند ٬ شش فروزه بنیادی را برای خداوند میشمارد و همچنین میگوید که ژرتوی از این فیروزه ها در آدمی نیز وجود دارد. این فیروزه ها عبارتند از :
۱- وهیشتامن (بهمن) که به چم(معنی) بهترین منش و خرد مقدس است.
۲-اشاوهیشتا (اردیبهشت) که به چم راستی و داد والاست . اشاوهیشتا راستی جهانی ٬ و قانون دگرگون ناپذیری است که آفرینش را نظم میدهد.
۳-خشتراوییریا (شهریور) سومین فروزه اهورا مزدا به چم توانایی برگزیدنی است .این فروزه معرف نیرویی سازنده است . و نه قدرت ویران کننده.
۴- سپنتا آرمیتی(اسفند) به چم افزاینده آرامش و مهر و محبت .آرامشی فزاینده که از رسیدن به اورمزد به آدمی دست میدهد.
۵- هاروتات (خورداد) به چم رسایی و کمال است.
۶-امرتات (امرداد) به چم بی مرگی و جاودانگی است.
اهورامزدای ندیدنی را با این فروزه ها میتوان شناخت.
اشو زرتشت خداوند را به نامهای اهورا ٬ مزدا ٬ اشا یا ترکیبی از آنها و بیشتر به نام اهورامزدا و یا مزدا اهورا و گاهی هم مزدا اشا خوانده است . اهورا مزدا به چم هستی بخش ٬ سرور و دانا و داور هستی است. آنچه که فردوسی خداوند جان و خرد خوانده است.
اهورا از ریشه ( اه) به چم هستی ٬ مزدا ار ریشه (من) به چم منش و خرد و اشا به چم راستی و داد است.
اشا همچنین هنجار ( قانون) طبیعی و خدایی است که آفرینش را سامان میدهد. و اندیشه و گفتار و کردار آدمیان را ارزیابی میکند.
اشو زرتشت از خاندان اسپنتمان در ۳۰ سالگی به پیامبری سرزمین کهن ایران رسید و با آموزشهای خود و بجای گذاشتن دین بهی در رسیدن ایرانیان به خداوند یکتا گامی بسیار بزرگ برداشت.
در کتاب مقدس زرتشت (گاتها) که قسمتی از اوستا را تشکیل میدهد آفرینندگی اهورا مزدا با ۲ واژه ی داتار و تشا بیان شده است.(داتار به چم دادن و تشا به چم شکل دادن)
با درود فراوان خدمت فرزانگان گرامی آغاز کار این وبلاگ را از این شب به منظور آشنایی هر چه بیشتر عزیزان علاقمند و دوستداران کیش زرتشتی و همچنین همکیشان گرامی را اعلام میدارم.
مناسبت نامی این وبلاگ را به به چم یکی از جشنهای ماهیانه ماست (جشن امردادگان ) و بعلت اینکه آغاز رسمی و پیگیر این وبلاگ از روز جشن امردادگان خواهد بود (روز سوم ماه امرداد).
در این وبلاگ از تمامی مسایل و سنتهای زرتشتیان و مناسک دینی و آشنایی با زیارتگاهها و متن زیارتنامه های آنان همراه با نمازها و روزه زرتشتیان صحبت خواهد شد.
این وبلاگ کاملا مستقل بوده و امیدوارم که موبدان گرامی و همکیشان عزیز تمامی مشکلات و ایرادهای مرا به بزرگواری خود بخشیده و مرا با اندرزهای خود در رسانیدن نوای زرتشتیان به ایران و تمامی دنیا هر چه بیشتر یاری فرمایند.
نیایش ابتدایی هر زرتشتی:
اشم وهو وهیشتم استی.اوشتا استی.
اوشتا اهمایی هیت اشایی وهیشتایی اشم.
راستی بهترین چیز است خوشبختی است.راستی و داد را به خاطر خود راستی انجام دهید نه به خاطر پاداش آن.
پس تا روز جشن امردادگان و آغاز رسمی وبلاگ بدروووووووووووووووووووووووووووود!!!
آروین اشون کیانی.

